تبليغاتX
داستان هایی به قلم شما
[داستان*شعر*داستان]
H0M? × PR0FIL? × ?-MAIL × D?ILY × ARCHIV? × ©D?SIGN

سلام دوستان خوبم

 کسانی که با تبادل لینک موافقن لطفا در همین پست کامنت بگذارن
***************************************************************
برای دیدن مطلب ها به ارشیو بروید یا روی موضوعات کلیک کنید
***************************************************************
وبلاگ با 2زبان زنده دنیا

ENGLISH

TUEKISH

سه شنبه 19 مهر1390 × 15:59 × zahra ×

سلام دوستان گلم من فردا باید برم مکه تا 1 اردیبهشت نمیتونم بیام تو وب فقط اینو بدونین که خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستون دارم
سه شنبه 15 فروردین1391 × 19:28 × zahra ×

سلام به دوستان خوبم
این یک تستی فقط کافی بخونی دیگه جوابی نمی خواد بدین فقط نظرتون در مورد این پست بگین
این ها ماه ها با همون ماه است اگر خواستین ماه خودتون رو با ماه دوستون رو بدونین بهم بگین تا بهتون بگم به نظرم همشون حقیقته
راستی این تست من از کتاب چه شخصیتی دارید؟ برداشتم کتاب جالبی حتما برین بخرین وبخونینش
خیلی دوستون دارم
راستی عیدتون هم مبارک امیدوارم سال پر برکت و پر از نشاط و شادی باشه و هر حاجتی که دارین بر اورده بشه

ادامه مطلب یادتون نره!

برای درج نظر به پست قبلی مراجعه کنید


ادامه مطلب
یکشنبه 28 اسفند1390 × 11:40 × zahra

سلام به همه دوستان عزیز و خوب من

دوستان این یک مسابقه است فقط شما کافیه از سفره هفتسینتون عکس بگیرین و بعد اپلودش کنید وبه صورت لینک برام تو نظر خصوصی بفرستین

تا جمعه شب وقت دارین اخه شنبه میخوام عکس ها رو به صورت ارشیو تو وبلاگ قرار بدم

وبعد از پایان این ها بازدیدکنندگان وب به عکس ها رای میدن وبه برنده یک کارت شارژ۱۰۰۰ ایرانسل هدیه داده میشه

پس نشینین برو خوشجل  سفرهتون رو بچین

شنبه 27 اسفند1390 × 9:1 × zahra ×

سلام به دوستان خوبم
ممنونم از :
اواجون
پريناز جون
مريم جون
فاطمه جون
مهسا جون
مهرناز جون
پروانه جون

فرنازجون
پريسا جون(خصوصی)
ارزو جون(خصوصی)
که در اين تست شرکت کردن
حالا اينم جواب:
سوال1:اگر کليد رو برداريد يعني سرنوشت خود را رقم زديد.
سوال2:اگر داخل کلبه برويد انتظارتون از زندگي است.
سوال3:وقتي که به نهر رسيديد احساستون به خودتون و وديگران است.
سوال4:اگر از ديوار بالا برويد يعني از مرگ نمي ترسيد ولي اگر بالا برويد از مرگ مي ترسيد

جمعه 26 اسفند1390 × 11:24 × zahra

سلام به دوستان خوبم

این یک تست روانشناسی شما متنشون رو اول بخونین ۳ تا گزینه داره بعدش گزینه ها رو برام بنویسین ولی به جز اخری ۲ گزینه داره

در پست بعدی جواب ها رو می گم البته شاید بعضی این رو شنیده باشن

۱-فرض کنید دارید از توی جنگل راه می روید یک دفعه جلوی چشمتون یک کلید می بینید آیا اون رو بر می دارید یا نه؟

الف)بر میدارم                   ب)بر نمیدارم                ج)برام مهم نیست از کنارش رد میشم

2-چند قدم می روید جلوتر یک کلبه می بینید اگر بخواهید بروید داخل کلبه دوست دارید داخل کلبه چه جوری باشه؟

الف)مرتب باشه               ب)معمولی و ارامش بخش             ج)لوکس

3-از کلبه می ایید بیرون می رسید به یک نهر آب چه عکس العملی به آن دارید؟

الف)احساس خوبی دارم          ب)خوشحال میشم             ج)برام مهم نیست

4-از نهر آب رد میشید به یک دیوار بلند می رسید و اونور دیوار یک دریای بزرگی است آیا حاضرید از دیوار بروید بالا و به دریا برسید؟

الف)بالا میرم                       ب)نمیرم                      

دوشنبه 15 اسفند1390 × 14:36 × zahra ×

۱۰۰۰تومانی:مرسی عزیزم(تو دلش ای گدا)

۲۰۰۰تومانی:ای جانم ممنون گلم دستت درد نکنه(تو دلش یادم باشه براش بخرم دور بر نداره)

۵۰۰۰تومانی:وای عشقم ممنون خیلی میخوامت بیا این بوس برای تو

۱۰۰۰۰تومانی:الهی من فدات بشم تو همه ی زندگی منی بیا بغلم کجایی بیا ببینمت دلم برات یه ذره شده

۲۰۰۰۰تومانی:دیگه کسی اینقدر خر نشده که از این کارا بکنه

برای درج نظر به پست قبلی مرجعه کنید

 

دوشنبه 1 اسفند1390 × 14:6 × zahra

سلام به همه دوستان عزیز و گل

باید به معذرت خواهی بکنم اخه چون ۲ تا متن اهنگ تا حالا گذاشتم ولی برای دانلودش نگذاشتم اخه هر کار که می کنم اپلود نمیشه

این اهنگ شادمهر عقیلی در باره داستان شیرین وفرهاد

امیدوارم خوشتون بیاد

شیرین وفرهاد

مي خوام بگم قصه ي شيرين و فرهاد من
که چه جوري شدن عاشق و دلدار هم
همه فکر مي کنيم عاشقيم هي واي من ولي کور خونديم دنياي من
روز روزگاري فرهاد من عاشق شيرين شد هي واي من
دست بر قضا شيرين من جايي اسير شد هي واي من
از عشق بي خبر شيرين من
واي واي واي فرهاد من
واي واي واي شيرين من
شيرين تو دست پادشاه فرهاد اسير يک نگاه
شيرين تو دست پادشاه فرهاد حالا ديگه فرهاد واسه ي شيرين من راهي نداره جز کندن کوه غم
حالا ديگه پيشه شد همراه من
اخه شيرين و مي خواست فرهاد من
روزي روزي از کوه غم پير مهوفي رفت به فرهاد من پير مهوف گفت به فرهاد من شيرين تو مرده هي واي من
از حسادتش بود اون پيرزن
واي واي واي فرهاد من
واي واي واي شيرين من
حالا ديگه پيشه شد همراه من شده ديگه قاتل فرهاد من
حالا ديگه پيشه شد همراه من شده ديگه قاتل فرهاد من
حالا ديگه پيشه شد همراه من شده ديگه قاتل فرهاد من
حالا ديگه پيشه شد همراه من شده ديگه قاتل فرهاد من

دوشنبه 1 اسفند1390 × 14:6 × zahra ×


                      یه حرفایی

یه حرفایی همیشه هست  که ازعمق نگام پیداست
ازاون حرفای تلخی که  مثل شعر فروغ زیباست
ازاون حرفا که یک عمره  به گوش ما شده ممنوع
ازاون حرفای بی پرده  شبیه شعری از شاملو
از اون حرفا که می ترسی  از اون حرفا که باید زد
از اون درد دل های خون  از اون حرفای خیلی بد
نگفتی و نمیگم ها حقیت های پنهونی
از اون حرفا که میدونم از اون حرفا که میدونی
به زیر سقف این خونه  منم مثل تو مهمونم  منم مثل تو میدونم   تو این خونه نمیمنونم
یه حرفایی همیشه هست   که از درد توی سینه است
مثل رب خونی شاهی   پرازعشق وپرازکینه است
پراز ناگفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمیاره   همه حرفامونو میگه میگه میگه
(2بار)
ترانه سرا:رها اعتمادی


اهنگساز:بابک سعیدی


خواننده ها: آوا- شهرزاد- مهران- اوش - شیما - کاترین - ماهان-  فریبرز- امیر- ارمین

گلای من اگر دانلود اهنگ هم خواستین بهم بگین

برای درج نظر به پست قبلی مراجعه کنید


یکشنبه 23 بهمن1390 × 18:44 × zahra

سلام به دوستان خوبم


کلوچه هایی در فرودگاه

در سالن انتظار یک فرودگاه,خانمی نشته بود. کلوچه و روزنامه ای خریده بود و مشغول خواندن روزنامه اش شد.

در کنار او مردی نیز نشته بود که او هم روزنامه می خواند زن شروع به خوردن کلوچه اش کرد,کلوچه ای که ان را در کنارش روی صندلی قرار داده بود ناگهان متوجه شد که مرد هم کلوچه ای برداشت و خورد آن خانم به روی خودش نیاورد.

اما این ماجرا همچنان ادامه داشت.

کم کم داشت عصبانی میشد ولی سعی می کرد که خشمش را کنترل کند.

در دلش به مرد غر میزد و بد وبیراه می گفت. از این ناراحت بود که چرا آن مرد بدون اجازه او, گستاخانه از کلوچه هایش بر میدارد.

مشغول همین فکر ها بود که متوجه شد مرد کلوچه ی اخر را با دستش نصف کرد نصف آن را برداشت تا بخورد ونصف دیگر را برای آن خانم گذاشت. خانم دیگر نتوانست جلوی عصبانیتش را بگیرد.

روزنامه اش را برداشت و سالن را ترک کرد دقایقی بعد روی صندلی هواپیما نشسته بود کیفش را باز کرد که شکلاتی بردارد.

میدانید در کیفش چه بود؟

بسته ی کلوچه ای که اصلا آن را از کیفش بیرون نیاورده بود.

 

یکشنبه 23 بهمن1390 × 18:36 × zahra ×